استقبال از مامان جون مهری و بابا جون مرتضی
گل مامانی بعد از مدتها تونستم بیام و وبلاگت رو به روز کنم
البته با خاطرات یه ماه پیش
30 اردیبهشت بود که رفتیم خونه مامان جون اینا کلی کار داشتم و بایست همه رو تنهایی انجام میدادم خاله مرضیه اینا هم فرداشبش اومدن اما خاله محبوبه نتونست بیاد چون شیراز بود .
بعد از ظهر هم از دزفول کلی برامون مهمون اومد ما شام اونشب رو درست کردیم و عصر به استقبال حاجیهامون رفتیم 

خیلی خوشحال بودم آخه این لحظه ای بود که دیدنش برام آرزو بود 
حاج بابا و مامان جون حاجی دل تو دلشون نبود تا زودتر برسن و شما بچه ها رو ببینن 
روز خوبی بود و خیلی خاطره انگیز وقتی بهشون رسیدیم نمیدونستن کدومتون رو بغل کنن و کدومتون رو ببوسن .

اونشب جمعمون جمع بود با فرداش ناهار هم مهمونا رو دعوت کرده بودیم باغ تالار
خیلی جای قشنگی بود اما چون مشغول خوش آمدگویی و صحبت با مهمونها بودم نتونستم ازت عکس بندازم شانس آوردم که داداش محمد چندتا ازت عکس گرفته و الا غصه میخوردم.


حاجیها برامون کلی سوغاتی آوردن حالا که میبینم فرصت نداشتم از اونا هم عکس بگیرم (ای مامان کم حواس)
این لباس و ست دستبندو گردن بند از سوغاتیهاست
شما عاشقشونی

چند روز موندیم به شما خیلی خوش گذشت کلی با آجی ثنا و ثمین و داداش محمد طاها و دایی منصور بازی کردی قربونت برم الهی

آخر هفته هم بابا که برای کارش برگشته بود دزفول اومد دنبالمون...



استقبال از مامان جون مهری و بابا جون مرتضی 

