هدیه ی خدا...یلداهدیه ی خدا...یلدا، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 22 روز سن داره
هدیه ی خدا...یاسینهدیه ی خدا...یاسین، تا این لحظه: 11 سال و 1 ماه و 29 روز سن داره

یلـــ♥ـــدا و یاسیـــ♥ـــن... موهبتهای الهـــ♥ـــی

استقبال از مامان جون مهری و بابا جون مرتضی

1393/3/29 2:52
262 بازدید
اشتراک گذاری

گل مامانی بعد از مدتها تونستم بیام و وبلاگت رو به روز کنمبغل البته با خاطرات یه ماه پیشزبان

30 اردیبهشت بود که رفتیم خونه مامان جون اینا کلی کار داشتم و بایست همه رو تنهایی انجام میدادم خاله مرضیه اینا هم فرداشبش اومدن اما خاله محبوبه نتونست بیاد چون شیراز بود .سکوت

بعد از ظهر هم از دزفول کلی برامون مهمون اومد ما شام اونشب رو درست کردیم و عصر به استقبال حاجیهامون رفتیم محبت

خیلی خوشحال بودم آخه این لحظه ای بود که دیدنش برام آرزو بود محبت

حاج بابا و مامان جون حاجی دل تو دلشون نبود تا زودتر برسن و شما بچه ها رو ببینن محبت

روز خوبی بود و خیلی خاطره انگیز وقتی بهشون رسیدیم نمیدونستن کدومتون رو بغل کنن و کدومتون رو ببوسن .بغل

اونشب جمعمون جمع بود با فرداش ناهار هم مهمونا رو دعوت کرده بودیم باغ تالار

خیلی جای قشنگی بود اما چون مشغول خوش آمدگویی و صحبت با مهمونها بودم نتونستم ازت عکس بندازم شانس آوردم که داداش محمد چندتا ازت عکس گرفته و الا غصه میخوردم.

حاجیها برامون کلی سوغاتی آوردن حالا که میبینم فرصت نداشتم از اونا هم عکس بگیرم (ای مامان کم حواس)غمگین

 

این لباس و ست دستبندو گردن بند از سوغاتیهاست

شما عاشقشونیمحبت

چند روز موندیم به شما خیلی خوش گذشت کلی با آجی ثنا و ثمین و داداش محمد طاها و دایی منصور بازی کردی قربونت برم الهیبوس

  آخر هفته هم بابا که برای کارش برگشته بود دزفول اومد دنبالمون...چشمک

 

 

پسندها (2)

نظرات (0)